|
بی صدا ترین فریاد
|
||
|
ساحل تنهایی |
نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی... می تا زیم و گرد و خاک می کنیم
زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شد یم
به اسم غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم
سرا پا شور ... برد و باخت را می شناسیم؟
آشناییم با شعور؟
و جداییم با غم؟
یا غرق در غرور؟
چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو
چیزی مثل خیال یه آرزو...

غول چراغ جادو تموم شده آرزو
قصه دیگه نمونده شهرزاد قصه هام کو
هزار و یک شب گذشت از آخرین قهقهه
هزار و یک شب میشه که کار من هقهقه
هزار و یک شب پوچ هزار و یک شب درد
هزار و یک شب بغض هزار و یک شب سرد
غول چراغ جادو از آرزوها نگو
تا وقتی دنیا دنیاست آرزو بی آرزو
دخترك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايي آواز خواند دخترك نشنيد
سپس دخترك فرياد زد: خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد اما دخترك گوش نداد
دخترك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت
ستاره اي درخشيد اما دخترك توجهي نكرد
دخترك فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده
يك زندگي متولد شد اما دخترك نفهميد
دخترك با نااميدي گريست .
گريان گفت: خدايا با من در ارتباط باش .بگذار بدانم اينجايي
بنابراين خدا پايين آمد و دخترك را لمس كرد
اما دخترك پروانه را كنار زد و رفت.

|
|