تبليغاتX
بی صدا ترین فریاد
 
بی صدا ترین فریاد
 
 
ساحل تنهایی
 

 

 

شب بود روشنایی نبود حتی ستاره ای در آسمان دیده نمی شد...

ناگهان نوری چشمان عالمیان را مجذوب  خود نمود.

من نفهمیدم آن نور چیست و از کجا سرچشمه می گیرد ولی هر چه ثانیه ها می گذشتند آن نور خیره

کننده تر می شد . کمی دقت کردم که ناگهان فرشتگان را در میان یافتم.

از آنان پریسدم این نور خیره کننده چیست؟ که بینا را نا بینا می کند؟

آنان گفتند فرشته ای متولد شد.

متعجب باری دیگر به آسمان نگاه کردم نقاطی براق در میان چادر سیاه شب به چشم میخورد. من خیال

کردم آنان ستارگانند که چشمک زنان سوسو می کنند.

اما در همان زمان بود که فرشته ای به من گفت:اینها برق چشمان اشک ریز ملائک است زیرا او را از

دست داده اند.

در آن لحظه برق چشمان من نیز دست به دست آسمان داد منتهی با یک تفاوت!

آنان از نعمت از دست دادن میگریستند و من از نعمت بدست آوردن .

گل همیشه بهارم ! فردا تولد آفتاب است . تولد زندگی .تولد عشق.تولد تو.رها شو  صدا شو  و فریاد بزن

دوستت دارم پس هستم.

با اینکه دقیقه ها فاصله بین من و توست ولی باز هم در کنار من و در قلب منی .با یک قلب شادو یک

بغل گل سرخ تولدت را عاشقانه تر از هر سال تبریک میگوییم.

تولدت مبارک یاس خوشبوی زندگی

 

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

 

سلام ای آشنا من ره آورد کویرم هیچ می دانی؟!

آنجا که زندگی همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود و چون ریگهای روان به همه جا مینشیند.

اینجا در سینه ام عشق به زندگی پرنده اسیری است در تنگترین سوزناک ترین قفس مرگ !

اینجا زندگی بیمار است و بدون هیچ پرستاری در بستر جان می دهد.در این کویر می توانی تا بینهایت را

ببینی هموار هموار و این همواری تو را با خاطرات جانگدازی قرین می کند که تا مغز استخوانت را می

سوزاند.

خداوندا نمی دانم چه اراده بر بودنم کرده ای و از چه سبب می خواهی به این زندگی ادامه دهم .

من سیاره ای هستم سرگردان در فضای لایتناهی بی هیچ مدار!

مدار وجود من هنوز گرد وجودم حلقه شده و دایره بودنم محیط بر هیچ بودنی و خواستنی نیست.

طفل دلم به پیری رسیده و هسته بودن من هم چنان نیست در نیست است.

چه شبهای تیره و تاری خالی از امید را پی هم می گذرانم و چه روزهای زجر آور کشنده ای را تحمل می

کنم به امیدی .....

ای خدای من ای تنها محرم اسرا نهانم ای با وفای من ای همیشه همراه

بر خشم فرو خورده ام بر غصه های نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی اگر بنده ای شاکر

نبوده ام مرا ببخش.

برای من خسته و دل شکسته دنیا در جلوه سرابی از امید رهایی هر دم خود نمایی می کند به امید

روزی که به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها شوم.

***********************************************

سلام دوستان عزیز

واسه همتون جای سوال بود  کسی که تو خلوت تنهاییهاتون میاد کیه؟

میخواستم بگم اون من نیستم .اون داداش علیرضاست.پس هر کی میخواد تشکر کنه

از ایشون تشکر کنه.ممنون از همه شما

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

التماس به خدا عزت است

اگر برآورده شود حاجت است

اگر نشود حکمت است

ولی ...

التماس به خلق خفت است

اگر برآورده شود منت است

اگر نشود ذلت است

وقتی خدا بهت میگه

باشه

اون چیزی که میخوای بهت میده

وقتی بهت میگه

صبر کن

میخواد یه چیز بهتر بهت بده

وقتی میگه

نه

داره بهترین چیز رو برات آماده میکنه

آنانکه زندگی را بستری از گلهای سرخ میدانند

همیشه از خارهای آن شکایت میکنند

غافل از آنکه هر خار پلی است

برای در آغوش کشیدن گل سرخ

درخت را به نام برگ

 

بهار را به نام گل

 

ستاره را به نام نور

 

کوه را به نام سنگ 

 

دل شکفته ی مرا به نام عشق

 

عشق را به نام درد

 

مرا به نام کوچکم صدا بزن

اینم تقدیم به داداشی حساسممممممممممممم

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

همه اندیشه ام فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام  شب خاموش راه آسمان ها باز...

خیالم چون کبوتر های وحشی میکند پرواز...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

روز محشر وقت پرسیدن زمن رب جلی

گفت تو غرق گناهی؟گفتمش یا رب بلی

گفت پس آتش نمی گیرد چرا جسم و تنت

گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

تويي که سرشارترين نگاهم همواره پيشکش توست

تويي که زيباترين لبخندم همواره هديه توست

تويي که صادقانه ترين سخنانم را بي کم و کاست برايت بازگو مي کنم

تويي که ساده ترين خواسته هايم را بي کم و کاست از تو مي خواهم

تويي که ذره ذره تمامي دنياي مرا از آن خود ساختي

تويي که ذره ذره تمامي وجود مرا تسخير خود ساختي

تويي که در تمام وجودم شور و عشق را پديد آوردي

تويي که هر لحظه بودنت مرا آرامش است

تويي که تمام زندگي مني ، تويي که شب را برايم ستاره آوردي

تويي که هرگز لحظه اي از خاطرم دور نبوده اي

تويي که مي خواهمت ، تويي که نباشي ميميرم

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

سلام خدمت تمام کسانیکه هم منو میشناسن هم داداشی خوبمو

باید بگم منو علیرضا یه خواهر و برادریم که به هم قول دادیم با اینکه تو یه خانواده  بزرگ نشدیم

ولی دلامون خیلی به هم نزدیکه خیلی.

شاید نزدیکتر از یه خواهر و برادر واقعی

من چند وقت واسم مشکلاتی پیش اومده که با دعای خیر علیرضا و شما ها رفع شد

ازتون میخوام هنوزم واسمون دعا کنین.

یا علی

 

بیا ای دوست تا نم نم بگرییم

غریبانه برای هم بگرییم

بیا در روزهای خوب رفته

بیا تا در کنار هم بگرییم

نمی آید به دستم دامن وصل

بیا تا باز هم کم کم بگرییم

بیا چون شمع در مرگ شقایق

برای رفع این ماتم بگرییم

دلم افسرد در صحرای غربت

بیا ای دوست تا کم کم بگرییم

با خود عهد بستم که اگر تو را دیدم بگویم از تو دلگیر شده ام

ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو میمیرم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط یاس  | 

نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی... می تا زیم و گرد و خاک می کنیم

زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شد یم

به اسم غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم

سرا پا شور ... برد و باخت را می شناسیم؟

آشناییم با شعور؟

و جداییم با غم؟

یا غرق در غرور؟

چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو

چیزی مثل خیال یه آرزو...

غول چراغ جادو تموم شده آرزو

قصه دیگه نمونده شهرزاد قصه هام کو

هزار و یک شب گذشت از آخرین قهقهه

هزار و یک شب میشه که کار من هقهقه

هزار و یک شب پوچ هزار و یک شب درد

هزار و یک شب بغض هزار و یک شب سرد

غول چراغ جادو از آرزوها نگو

تا وقتی دنیا دنیاست آرزو بی آرزو

دخترك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن

 

    مرغ دريايي آواز خواند دخترك نشنيد

 

    سپس دخترك فرياد زد: خدايا با من حرف بزن

 

    رعد در آسمان پيچيد اما دخترك گوش نداد

 

   دخترك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت

 

   ستاره اي درخشيد اما دخترك توجهي نكرد

 

   دخترك فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده

 

    يك زندگي متولد شد اما دخترك نفهميد

 

    دخترك با نااميدي گريست .

 

    گريان گفت: خدايا با من در ارتباط باش .بگذار بدانم اينجايي

 

     بنابراين خدا پايين آمد و دخترك را لمس كرد

 

          اما دخترك پروانه را كنار زد و رفت.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط یاس  | 
 
  بالا